تبليغاتX
خانه ای کوچک با دست نوشته هایم ساختم !!!
   

 


خانه ای کوچک با دست نوشته هایم ساختم !!! 

 




 


درد و دل


       آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :
 

آهنگ احساس
سلام به همه دوستان

مصطفی محمد علی نسب

امروز بعد مدتها با یه آهنگ اومدم...

اسم این آهنگ هم احساس با صدای خودمه که امیدوارم خوشتون بیاد

میتونید از لینک زیر دانلودش کنید و با نظرات قشنگتون منو خوشحالم کنید

از اینجا دانلودکنید

حرفی از دلم بود که براتون خوندم امیدوارم که لذت ببرید


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/07/22 در ساعت: 14:26
      |+|

حالم گرفته است
یه اشتباه بزرگ کردم اون هم اینه که بدون اطلاع از یک سرور خوب عکسامو آپلود کردم که اگه دقت داشته باشید میبینید که تمام عکسام پاک شده و کلی از ظاهر قشنگ وبلاگ کم کرده و حالمو اساسی گرفته...

اما این مورد چیزی از نوشته هام کم نمیکنه چون میدونم بیشتر شما وقتی میخونید که نوشتم خانه ای ساختم با دست نوشته هایم به اینجا میاین و مشکلی نیست اگه این خونه کمی ساده و کم ذرق و برق باشه

امیدوارم که از استقبالتون کم نشه و هنوز هم با دستای قشنگتون برام بنویسد

ممنون


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/07/22 در ساعت: 8:20
      |+|

خدمت تمام دوستان
سلام به همه ی اونایی که از اول ساخت این وبلاگ با من بودن و تا اینجا هم حداقل روزی یک بار به این وبلاگ سر میزنن و نظر میدن که چرا این وبلاگ دیگه بروز نمیشه...

امروز اومدم دلیلشو بهتون بگم ...اگه یادتون باشه گفتم که من ۲۰ سالمه و سن خدمتم رسیده و باید برم سربازی

از امروز سعی میکنم تا اونجایی که بشه و بهم مرخصی بدن ُ براتون بنویسم

به دوستانی که خیلی دوست داشتن صدامو بشنون میخوام بگم که یه تک آهنگ واسه دله خودم خوندم که اگر امروز بتونم براتون میزارم تا دانلود کنید

 


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/07/22 در ساعت: 8:14
      |+|

تا حالا شده عاشق شی؟؟؟
ولی دلت نخواد بدونه؟؟؟؟

تا حالا شده تمام شب گریه کنی بدون اینکه بدونی چرا

دلت بخواد تا صبح بیدار بمونی ولی بدونی به جایی نمی رسی

تا حالا شده رفتنشو تماشا کنی ولی نخوای بره

بعد آروم تو دلت بگی دوست دارم اما نخوای بدونه

تا حالا شده....


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: دوشنبه 1388/06/02 در ساعت: 22:31
      |+|

وب سایت جدید گروه
وب سایت جدید گروه که از این پس میتونید با ما از این آدرس دیدار کنید  

راستی هنوز هم به وبلاگ سر میزنید؟؟؟بابت مشکل چند روزه در قالب معذرت میخوام آخه درگیر ساخت وب سایت جدیدم بودم که وقت نشد درستش کنم و الان ساعت حدود 5 صبحهاومدم تا درستش کنم

داشت یادم میرفت از اینجا میتونید وارد سایت جدیدمون بیاید


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: یکشنبه 1388/06/01 در ساعت: 5:34
      |+|

پیام مدیر جان میخوای بخون نمیخوای بخون
سلام به همه ی دوستان...واسه این غیبت تقریبا چند روزه شرمندم آخه داشتم با یه مرضی دست و ژنجه نرم میکردم که خدارو شکر به زمین زدمش...الان هم آماده هستم تا دوباره شروع کنم و براتون مطلب بزارم...شما هم با نظرات قشنگتون به من بگید که چی دوست دارید تا من هم نزارم شوخی کردم چرا در میری بزارم 
نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/27 در ساعت: 13:49
      |+|

همیشه با من باش
www.dodgy.blogfa.com

هميشه با من باش كه بی تو آسمان زندگی

               بی ستاره وبی مهر خواهد بود

 افسوس كه نمی توانم بهتر از اين برای تو از

                          ای فاصله سخن گويم

 

 اگر مجالش بود باز هم مي گفتم


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/27 در ساعت: 13:43
      |+|

به ياد يار كه هم ياد است هم يادگار
www.dodgy.blogfa.com

 

يك بوسه ز لب های تو در خواب گرفتم

 

                              گويی كه گل از چشمه مهتاب گرفتم

 

در بركه ی اشكم همه دم نقش تو ديدم

 

                              اين هديه ی خوبيست كه از آب گرفتم

 

هرگز نتوانی كه ز من دور بمانی

 

                              چون در دل خود عكس تو را قاب گرفتم


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/27 در ساعت: 13:33
      |+|

بدون شرح
www.dodgy.blogfa.com
نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/27 در ساعت: 13:26
      |+|

تاریکی به من آموخت
 www.dodgy.blogfa.com

بغض هایم را به ابرها می دهم و قلبم را از نام تو پر می کنم نــام تو بر لب ها زیبـــاترین آغاز است سوگند به چشمانت که به نامت می نازم آن لحظات گنگی را که در کوچه های خاطرات به دنبال خود می گردم از پس کوچه های انتظار نیاز ماندنت را فریاد می زنم می دانم خواهی آمد راستی شب است و من افسرده هستم تاریک است ردپایم در جاده و سایه ای خسته پا به پای من می آیدبرای هم غزل شدن تاریکی غمی افزود بر غم هایم امشب تنها شبی است که سحر به دنبال ندارد وشبی غمناک است خموش و مبهوت بر جایی می ماند و کو قطره های اشک که با آن آتش دل این شب تاریک را خاموش کنم به کنار پنجره می نشینم می دانم خواهی آمد بازهم کوچه را می نگرم ردپا و کوچه و سایه و چشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد و آکواریوم را پر می کند چرا که هیچ کس غیر از نگاه آسمانی تو اثرم را نمی یابد؟


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/27 در ساعت: 13:22
      |+|

چشمانم !!!

چشمانم را در هم مي گزارم و لحظه اي بي تو بودن را تصور مي كنم، نه نمي توانم. حتي تصورش برايم ناشدني است. پس چه كنم؟ من كه اينقدر وابستگي وجودم را در چشمان تو، دستان تو، لبخند تو و تمام وجود تو نهفته مي يابم، چه كنم؟
چگونه است لحظه اي كه من باشم ولي تو نباشي؟ بي ترديد من هم نخواهم بود! شايد آن لحظه كه با لبخند نگاهت مرا به باغ عشق دعوت كردي و با رقص چشمانت مرا به تك سلولي جنون كشاندي، تنها نويد دهنده ي موجوديت زندگي بوده اي و بس! ولي من، من سرتاپا تقصير اين گيتي نقره فام، اين را حس نكردم. من شب ها و روزها به خيالي سر مي كنم كه با نسترن هواي تو نقاشي شده است و لحظه ها را لبريز از آيت تو مي يابم، پس چگونه بي تو توان زيست خواهم داشت؟ برگ هاي دفترم را ورق مي زنم، جايي است كه مملوء از عشق نباشد؟ هيچ! نه؛ بي تو نمي توانم! بي تو تاب تحمل حتي اين ديوارك هاي خيس خورده ي اتاقم را هم ندارم. پس چه كنم؟ جوانه اي در وجودم مي پرورانم كه هر روز بزرگ و بزرگتر مي شود و سر انجام روزي مي رسد كه شكوفه دهد ولي اين شكوفه ها را به كه تقديم كنم؟ زماني كه به وجود بي عشق مي نگرم تنها پوسته ي مرده ي زيستي را مي بينم كه طراوتي در آن ندميده است. پس تو هديه ي ملكوتي الهي هستي كه در وجودم ريشه دوانده اي و وجودم را مملوء از احساس نموده اي.


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/27 در ساعت: 13:15
      |+|

ماندنت چیست ؟؟؟
www.dodgy.blogfa.com

 

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟ بدین نامهربانی راندنت چیست ؟

بپرس از این دل دیوانه ی  من       كه ای بیچاره اینجا ماندنت چیست ؟

 


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/27 در ساعت: 13:12
      |+|

دروغ و حقیقت
www.dodgy.blogfa.com

 

روزی دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داری با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهای او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهری آراسته نمايان می شود


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/27 در ساعت: 13:6
      |+|

.: باد ها در گذرند :.

باید عاشق شد و خواند:

                           «باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست»

پشت دیوار کسی می گذرد

                             می خواند:

«باید عاشق شد و رفت

                          چه بیابان ها در پیش است!»

رهگذر خسته به شب می نگرد

                                   می گوید:

                                           «چه بیابان هایی! باید رفت

                                            باید از کوچه گریخت

                                            پشت این پنجره ها مردانی می میرند

                                            و زنانی دیگر

                                            به حکایت ها دل می سپرند.»

پشت دیوار کسی دریاواری بیدار

به زنان می نگریست.

                                   «چه زنانی که در آرامش رود،

                                     باد را می نو شند!

                                   و برای تو – برای تو و باد-

                                   آب هایی دیگر در گذر است...»

باید این ساعت – اندیشه کنان می گویم-

رفت و از ساعت دیواری، پرسید و شنید.

و شب و ساعت دیواری و ماه

به تو اندیشه کنان می گویند:

                                    باید عاشق شد و ماند

                                   باید این پنجره را بست و نشست

پشت دیوار کسی می گذرد

می خواند:

« باید عاشق شد و رفت

بادها در گذرند.»

 

شاعر : محمود مشرف آزاد تهرانی معروف به م.آزاد


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: جمعه 1388/05/23 در ساعت: 12:37
      |+|

امیدوارم لحظات خوب را در وبلاگ سپری کند


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: پنجشنبه 1388/05/22 در ساعت: 17:4
      |+|

هستیه خدا

www.dodgy.blogfa.com

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. سهمتان را از هستی بخواهید ، هر چه که باشد شما را خواهم داد. وهر که آمد چیزی خواست.  یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.در این میان موجودی کوچک جلو آمد و گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ.  نه بالی و نه پایی، نه آسمان ونه دریا.  تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده  و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت : آن که نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگربه قدر ذره ای باشد و تو ای کرم شب تاب حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی...

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.  زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

 

هزاران سال است که او می تابد.  وقتی ستاره ای نیست ، چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/05/21 در ساعت: 19:21
      |+|

آن سوي پنجره
www.dodgy.blogfa.com

آسمان تکيه زده نگاهش...نرم

شايد که مأوايي نوين در سر مي پروراند...

نگاهش غمناک تر از آن که بايست

اشکي روان بر روي گونه اش جاري...

چونکه آنسوي پنجره کسي هست که باشد منتظر...

آري.... آن سوي پنجره کسي هست اما او غمگين...؟؟!! چرا غمگين...؟؟!!

آن سوي پنجره نيست حياط همسايه شرق و يا نماي پياده رويي در خيابان شهرک غرب

آن سوي پنجره نيست چهار محله بالاتر از بقالي سر نبش

آن سوي پنجره رابه سبب بعد فاصله اش گويندش آن سوي پنجره

نه.... آن سوي پنجره يکسان با اين سو به جاي آن سو نيست

آن سوي پنجره براي او آن سوي پنجره تو و ديگران نيست

آن سوي پنجره براي او همان آن سوي پنجره است

و او همچنان غمگين چونکه...

آن سوي پنجره کسي هست که باشد منتظر...

 

 


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/05/21 در ساعت: 19:18
      |+|

تمام زیبایی ها

www.dodgy.blogfa.com

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!

عشق من ما نمیتوانیم و نباید درباره یک درخت یا یک انسان یا حتی خودمان  براساس یک فصل قضاوت کنیم: همه حاصل انچه هست و لذت و شوق و عشقی که از زندگی برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در " زمستان" تسلیم شویم، امید شکوفایی " بهار" ، زیبایی "تابستان" و باروری "پاییز" را از کف داده ایم!
مبادا بگذاریم درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند
!
بیا زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبینیم ؛ در کنار یکدیگر در راههای سخت پایداری کنیم؛ لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

 


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/05/21 در ساعت: 18:58
      |+|

گل صداقت

سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند . وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا . دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم . روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود  . دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت . سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید.  روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند . لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود . همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...  همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود .

و من جز این تقدیمت نکردم ....


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/05/21 در ساعت: 18:50
      |+|

اشک و آه

اشكي به چشم و در دلم آهي نمانده است
ديگرا مرا ز عشق گواهي نمانده است

در چشم بي فروغ من از رنج انتظار
غير از نگاه مانده به راهي نمانده است


در سينه سر چرا نكشم چونكه بر سرم
جز سايه هاي بخت سياهي نمانده است

در دوره اي كه عشق گناه است بر دلم
جز جاي داغ مهر گناهي نمانده است

نوري زمهر تو نيست به دلهاي دوستان
لطفي دگر به جلوه ي ماهي نمانده است

در باغ خشك دوستي اي باغبان عشق
از گل گذشته برگ گياهي نمانده است


شور و حلاوتي ز كلامي نديده ام
شوقي و جذبه اي به نگاهي نمانده است


حسرت كشي ببين كه دگر از وجود من
جز ناله هاي گاه به گاهي نمانده است


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/05/21 در ساعت: 18:48
      |+|

گوشه ی تاریکی
www.dodgy.blogfa.com 


DODGY

I LOVE YOU


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/05/21 در ساعت: 13:39
      |+|

خاموش ای قلب من
  

www.dodgy.blogfa.com

خاموش ای قلب من ! زیرا کسی صدای تو را نمی شنود.

خاموش باد! زیرا فضایی که با ناله ها و سوگواریها آمیخته باشد نمی تواند آواز و سروده های تو را تحمل کند.

خاموش باد !زیرا سایه های شب با رازهایت مأنوس نمی شوند و تاریکی در برابر رویاهایت درنگ نمی کند.

تا صبح خاموش باد ای قلب من ! زیرا اگر تا صبح خویشتن داری کنی در روز توانمند خواهی شد.هر کسی که عاشق نور شود ؛ نور نیز عاشق او خواهد شد.

خاموش ای قلب من و به سخنم گوش فرا ده!

بلبلی در خواب دیدم که بر بالای آتشفشانی جوشان نغمه سرایی میکرد.

گل زنبقی دیدم که سر خود را بالای برفها بلند کرده است.

حوری و شی عریانی دیدم که در میان گورها می رقصید.

کودکی دیدم که خنده کنان با جمجمه ها بازی می کرد.

و چون بیدار شدم و به اطراف نگریستم آتشفشان جوشان را دیدم اما نغمه سرایی بلبل را شنیدم.

برف بر دشتها و مرغزارها می بارید و گلهای زنبق را کفن پیچ می کرد.

گورها در برابر آرامش زمان صف کشیده بودند اما کسی را در میانشان رقص کنان و نماز خوان نیافتم.

تلی از جمجمه ها دیدم اما کسی جز باد در آنجا نمی خندید.

در بیداری اندوه و غم را مشاهده کردم پس شادی های رویاها کجا و چگونه از میان رفتند!؟

ای قلب من به سخنم گوش فرا بده!


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: چهارشنبه 1388/05/21 در ساعت: 13:33
      |+|

از خدا پرسیدم

از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟ گفت: بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد.بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا ان زخم التیام یابد.بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها قانع است.بیاموزند که انسانهایی هستند که انها را دوست دارند اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند.بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند به خدا گفتم آیادیگر چیزی هست که باید دانست .گفت: این که بدانند من همیشه و همه جا هستم.



نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/20 در ساعت: 22:29
      |+|

دنیا
خواستم زندگی کنم راهم را بستند .............

ستایش کردم گفتند : خرافات است ............

عاشق شدم گفتند : دروغ است .............

دروغ شنیدم گفتند : واقعیت است .............

واقعیت را گفتم گفتند : نمی فهمی ...........

گریستم گفتند : بهانه است ................

خندیدم گفتند : دیوانه است .............

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/20 در ساعت: 22:28
      |+|

سکوت
 سکوت وینبار چشمان مرا برق می بخشاید...

 

دیگر گفتگویی نیست...نه در من  ٬ نه با من!

خفته اند هر آنچه بودند و نبودند٬خفته اند اینبار با سکوتی آوازخوان به خواب ...!

 

و من در میان تمامی دل تنهاییهایم به او می نگرم ... به بزرگیش می اندیشم...!

و برای او که تنها جاودانه است می نویسم...!

 

گفتم سکوت؟!  

 نه دیگر سکوت هم نمی خوانمش آن را که خود را در تک تک کلماتم زندانی کرده است...

سکوتست براستی؟ بی شک نه ... تنها خفقانی ست در من ٬بی پایان...!

 

به یاد دوستانمانم٬همه ی  من هایی که هردم روی سخنم با آنها بودوآنها من بودندو من آنها ...

دوستانی که گفته اند٬می گویند و شاید هم خواهند گفت از

تنهاییها...حرفهای دل...رنج زن بودن مرد بودن وماندن...وغم انسان بودن در نبودن انسانیت...

و من سکوت می کنم هنوز ... سکوتی  که ازمحض می آید و  به نحس می رود...!

 

حرفها زیاد است ... فرصتها هم...(؟)

اما زبان مرا چه کسی خاموش ساخت ؟!

چه کسی آوازهای دلشادم را دزدید و گریخت ...؟!

چه کسی مرا برسکوت و سکوت را بر من بر گزید؟..!

 

من شادمانم هنوز ... خندانم هنوز ...

اما دیگر مرا زبانی نیست ... آوازی نیست ..

 مرا زبان بخشایید ... مرا آواز بخشایید ... مرا هم ببخشایید!!!

 

(امروز در فرار دل تنهاییهایم)


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/20 در ساعت: 21:37
      |+|

شانه هایم می لرزند
شانه هایم می لرزند و من در این تنهایی ها دیگر به آن هم نمی اندیشم...

دیگر به اشکانم که گونه ی سیلی خورده ام از این باد را می نوازند هم نمی نگرم...
و شانه هایم که می لرزند را دیگر حس نمی کنم ... دستانی نیست تا آنها را در بر گیرد...تا آنها را آرام دهد و توانی بخشد. . .
 
اشکانم هنوز هم می بارند ...چرا؟نمی دانم...یاد آن روز بخیر که به دوستی دورمی گفتم:چه کسی جز من میداند که این اشک از چه دردی به چه آهی و چرا می آید؟! ...و امروز... دیگر کسی نیست حتی آن دوست تا بگویمش اینبار :چه کسی می داند که این اشک از چه دردی به چه آهی و چرا می آید؟؟؟..دستان بی رمقم را با پاک کردن اشکانی نوازشگر می شویم زیرا که دیگر در پی هیچ نوازشی نیستم...هیچ سنگمانندی دیگر در پی ش نیست که من باشم...
 
(و زمزمه کنان"شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم٬دوست دارم٬دوست دارم...یادش بخیر و روحش شاد" می گذرم که آن بزرگ مرد فرمود: بگذاريد و بگذريد. ببينيد و دل مبنديد. چشم بيندازيد و دل مبازيد. که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت"حضرت علی (ع)" )

نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/20 در ساعت: 21:36
      |+|

دلتنگنامه

عمریست مشتی خاک را به من سپاریدند حالست که می بایست مرا مشت مشت به خاک بسپارند...


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/20 در ساعت: 21:35
      |+|

راز
دفترم خط خطی ست , دیوارهایم نه
اشک و لبخندم عادتی ست , خستگی هایم نه
چشمانم قهوه ای خاکستری ست , دیده هایم نه
 
"در میان این شش ضلع خط به خط پررنگتر / خستگانیهای من یک به یک خط می خورند"

نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/20 در ساعت: 21:34
      |+|

چند روزیست
 
چند روزی ست خورشید را من سلام می گویم,او را من به آسمان می خوانم و به یادش میاورم که طلوعش یک آیه است....شاید هم یک نو ,امید!
چند روزی ست جسمم کمی -فقط کمی- جلوتر شایدهم عقبتر از من قدم بر می دارد,هرچه هست با من نیست...دلش دیگر با من نیست!
چند روزی ست کودک احساسم تنهایی مهمانی می گیرد-اما او که دیگر مهمانی ندارد-دیگر با دیدن یک گل-آن هم رز-دلخوش نمی شود,چه می شود ملالی نیست...او هم دارد بزرگ می شود-بزرگ یا تنها؟...-کسی چه می داند!
چند روزی ست کتاب هم با من حرف نمی زند...سرم دردی بزرگ دارد-شاید هم دردم سری بزرگ دارد- چه می گویم من...
چند روزی ست ابروانم خم بر چهره داردن و گونه هایم دیر به دیر چاله هایی کوچک از خنده بر خود می گیرند...
چند روزی ست دلم دل نیست...نه دل خوش...نه دل تنگ و نه دل آرام...
چند روزی ست دستم-دست چپم-نوشتن را از یاد برده,دست راست  هم که از آن اول ننوشت نه برای من نه برای دیگری...حال هم که نمی نویسد...
چند روزی ست غم ندارم,شادی هم ,آرامم؟ نه ...خود نمی دانم,چند روزی ست من ,خودم نیست
چند روزی ست ماه دیگر برایم قصه نمی گوید,فرشته ی مادر لا لا لایی نمی خواند و خواب خیلی زودتر از من خفته است...
 
(این متن فقط برگی از خاطره هاست نه متن ادبی)

نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/20 در ساعت: 21:31
      |+|

خورشید

بغض کرده خورشیدکم امشب

از شبسپیده های هر شب و هر روز

 

بغض کرده و شکایت است که می گوید

 بر حفره ی خالی  از  حجم قطره های  نور

 

خورشیدکم بغض کرده است و من می گریم

خواهم که غسل گیرند چشمان این امیدواره کور

 

 ماه می رقصد و گویند ستاره های طبل کوب

کین همهمه را چرا نیست نه شوقی و نه شور

 

ماه می تابد و آسمانمان روشن نیست

خورشید من است خاموش وانتظار ی نیست به نور

 

( شب است و روز است و تاریکی)


نويسنده: Mostafa MAN مورخ: سه شنبه 1388/05/20 در ساعت: 21:28
      |+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.loss.vatangig.com & www.DoDgy.blogfa.com &