یه اشتباه بزرگ کردم اون هم اینه که بدون اطلاع از یک سرور خوب عکسامو آپلود کردم که اگه دقت داشته باشید میبینید که تمام عکسام پاک شده و کلی از ظاهر قشنگ وبلاگ کم کرده و حالمو اساسی گرفته...
اما این مورد چیزی از نوشته هام کم نمیکنه چون میدونم بیشتر شما وقتی میخونید که نوشتم خانه ای ساختم با دست نوشته هایم به اینجا میاین و مشکلی نیست اگه این خونه کمی ساده و کم ذرق و برق باشه
امیدوارم که از استقبالتون کم نشه و هنوز هم با دستای قشنگتون برام بنویسد
سلام به همه ی اونایی که از اول ساخت این وبلاگ با من بودن و تا اینجا هم حداقل روزی یک بار به این وبلاگ سر میزنن و نظر میدن که چرا این وبلاگ دیگه بروز نمیشه...
امروز اومدم دلیلشو بهتون بگم ...اگه یادتون باشه گفتم که من ۲۰ سالمه و سن خدمتم رسیده و باید برم سربازی
از امروز سعی میکنم تا اونجایی که بشه و بهم مرخصی بدن ُ براتون بنویسم
به دوستانی که خیلی دوست داشتن صدامو بشنون میخوام بگم که یه تک آهنگ واسه دله خودم خوندم که اگر امروز بتونم براتون میزارم تا دانلود کنید
وب سایت جدید گروه که از این پس میتونید با ما از این آدرس دیدار کنید
راستی هنوز هم به وبلاگ سر میزنید؟؟؟بابت مشکل چند روزه در قالب معذرت میخوام آخه درگیر ساخت وب سایت جدیدم بودم که وقت نشد درستش کنم و الان ساعت حدود 5 صبحهاومدم تا درستش کنم
داشت یادم میرفت از اینجا میتونید وارد سایت جدیدمون بیاید
سلام به همه ی دوستان...واسه این غیبت تقریبا چند روزه شرمندم آخه داشتم با یه مرضی دست و ژنجه نرم میکردم که خدارو شکر به زمین زدمش...الان هم آماده هستم تا دوباره شروع کنم و براتون مطلب بزارم...شما هم با نظرات قشنگتون به من بگید که چی دوست دارید تا من هم نزارم شوخی کردم چرا در میری بزارم
بغض هایم را به ابرها می دهم و قلبم را از نام تو پر می کنم نــام تو بر لب ها زیبـــاترین آغاز است سوگند به چشمانت که به نامت می نازم آن لحظات گنگی را که در کوچه های خاطرات به دنبال خود می گردم از پس کوچه های انتظار نیاز ماندنت را فریاد می زنم می دانم خواهی آمد راستی شب است و من افسرده هستم تاریک است ردپایم در جاده و سایه ای خسته پا به پای من می آیدبرای هم غزل شدن تاریکی غمی افزود بر غم هایم امشب تنها شبی است که سحر به دنبال ندارد وشبی غمناک است خموش و مبهوت بر جایی می ماند و کو قطره های اشک که با آن آتش دل این شب تاریک را خاموش کنم به کنار پنجره می نشینم می دانم خواهی آمد بازهم کوچه را می نگرم ردپا و کوچه و سایه و چشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد و آکواریوم را پر می کند چرا که هیچ کس غیر از نگاه آسمانی تو اثرم را نمی یابد؟
چشمانم را در هم مي گزارم و لحظه اي بي تو بودن را تصور مي كنم، نه نمي توانم. حتي تصورش برايم ناشدني است. پس چه كنم؟ من كه اينقدر وابستگي وجودم را در چشمان تو، دستان تو، لبخند تو و تمام وجود تو نهفته مي يابم، چه كنم؟ چگونه است لحظه اي كه من باشم ولي تو نباشي؟ بي ترديد من هم نخواهم بود! شايد آن لحظه كه با لبخند نگاهت مرا به باغ عشق دعوت كردي و با رقص چشمانت مرا به تك سلولي جنون كشاندي، تنها نويد دهنده ي موجوديت زندگي بوده اي و بس! ولي من، من سرتاپا تقصير اين گيتي نقره فام، اين را حس نكردم. من شب ها و روزها به خيالي سر مي كنم كه با نسترن هواي تو نقاشي شده است و لحظه ها را لبريز از آيت تو مي يابم، پس چگونه بي تو توان زيست خواهم داشت؟ برگ هاي دفترم را ورق مي زنم، جايي است كه مملوء از عشق نباشد؟ هيچ! نه؛ بي تو نمي توانم! بي تو تاب تحمل حتي اين ديوارك هاي خيس خورده ي اتاقم را هم ندارم. پس چه كنم؟ جوانه اي در وجودم مي پرورانم كه هر روز بزرگ و بزرگتر مي شود و سر انجام روزي مي رسد كه شكوفه دهد ولي اين شكوفه ها را به كه تقديم كنم؟ زماني كه به وجود بي عشق مي نگرم تنها پوسته ي مرده ي زيستي را مي بينم كه طراوتي در آن ندميده است. پس تو هديه ي ملكوتي الهي هستي كه در وجودم ريشه دوانده اي و وجودم را مملوء از احساس نموده اي.
روزی دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داری با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهای او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهری آراسته نمايان می شود
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. سهمتان را از هستی بخواهید ، هر چه که باشد شما را خواهم داد. وهر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.در این میان موجودی کوچک جلو آمد و گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان ونه دریا. تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت : آن که نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگربه قدر ذره ای باشد و تو ای کرم شب تاب حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی...
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او می تابد. وقتی ستاره ای نیست ، چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند . پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن. پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام. پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش! مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
عشق من ما نمیتوانیم و نباید درباره یک درخت یا یک انسان یا حتی خودمان براساس یک فصل قضاوت کنیم: همهحاصل انچه هست و لذت و شوق و عشقی که از زندگی برمی آید فقط در انتهانمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در " زمستان" تسلیم شویم، امید شکوفایی " بهار" ، زیبایی "تابستان" و باروری "پاییز" را از کف داده ایم! مبادا بگذاریم درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند! بیا زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبینیم ؛ در کنار یکدیگر در راههای سخت پایداری کنیم؛ لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
سالها پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندیمشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار راانتخاب کند .وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر اومخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .دختر جواب داد : می دانم هرگزمرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم .روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض 6 ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین میشود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .سه ماه گذشت و هیچ گلیسبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، امابی نتیجه بود ، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظرماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان هایخود داشتند .لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسیکرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .همه اعتراضکردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزادهتوضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسریامپراتور می کند : گل صداقت ...همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ،امکان نداشت گلی از آنها سبز شود .
از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟ گفت: بیاموزند که انها نمی توانندکسی را وادار کنند عاشقشان باشد.بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسهکنند.بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که دوستشان داریمایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا ان زخم التیام یابد.بیاموزند که ثروتمند کسینیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها قانع است.بیاموزند کهانسانهایی هستند که انها را دوست دارند اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابرازکنند.بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند به خداگفتم آیادیگر چیزی هست که باید دانست .گفت: این که بدانند من همیشه و همه جا هستم.
شانه هایم می لرزند و من در این تنهایی ها دیگر به آن هم نمی اندیشم...
دیگر به اشکانم که گونه ی سیلی خورده ام از این باد را می نوازند هم نمی نگرم...
و شانه هایم که می لرزند را دیگر حس نمی کنم ... دستانی نیست تا آنها را در بر گیرد...تا آنها را آرام دهد و توانی بخشد. . .
اشکانم هنوز هم می بارند ...چرا؟نمی دانم...یاد آن روز بخیر که به دوستی دورمی گفتم:چه کسی جز من میداند که این اشک از چه دردی به چه آهی و چرا می آید؟! ...و امروز... دیگر کسی نیست حتی آن دوست تا بگویمش اینبار :چه کسی می داند که این اشک از چه دردی به چه آهی و چرا می آید؟؟؟..دستان بی رمقم را با پاک کردن اشکانی نوازشگر می شویم زیرا که دیگر در پی هیچ نوازشی نیستم...هیچ سنگمانندی دیگر در پی ش نیست که من باشم...
(و زمزمه کنان"شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم٬دوست دارم٬دوست دارم...یادش بخیر و روحش شاد" می گذرم که آن بزرگ مرد فرمود: بگذاريد و بگذريد. ببينيد و دل مبنديد. چشم بيندازيد و دل مبازيد. که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت"حضرت علی (ع)" )
چند روزی ست خورشید را من سلام می گویم,او را من به آسمان می خوانم و به یادش میاورم که طلوعش یک آیه است....شاید هم یک نو ,امید!
چند روزی ست جسمم کمی -فقط کمی- جلوتر شایدهم عقبتر از من قدم بر می دارد,هرچه هست با من نیست...دلش دیگر با من نیست!
چند روزی ست کودک احساسم تنهایی مهمانی می گیرد-اما او که دیگر مهمانی ندارد-دیگر با دیدن یک گل-آن هم رز-دلخوش نمی شود,چه می شود ملالی نیست...او هم دارد بزرگ می شود-بزرگ یا تنها؟...-کسی چه می داند!
چند روزی ست کتاب هم با من حرف نمی زند...سرم دردی بزرگ دارد-شاید هم دردم سری بزرگ دارد- چه می گویم من...
چند روزی ست ابروانم خم بر چهره داردن و گونه هایم دیر به دیر چاله هایی کوچک از خنده بر خود می گیرند...
چند روزی ست دلم دل نیست...نه دل خوش...نه دل تنگ و نه دل آرام...
چند روزی ست دستم-دست چپم-نوشتن را از یاد برده,دست راست هم که از آن اول ننوشت نه برای من نه برای دیگری...حال هم که نمی نویسد...
چند روزی ست غم ندارم,شادی هم ,آرامم؟ نه ...خود نمی دانم,چند روزی ست من ,خودم نیست
چند روزی ست ماه دیگر برایم قصه نمی گوید,فرشته ی مادر لا لا لایی نمی خواند و خواب خیلی زودتر از من خفته است...